نقد فیلم پیکی بلایندرز داستان پایانی تامی شلبی را بررسی میکند و این فیلم با بازگشت بازیگران اصلی، تلاش دارد پایانی درخور برای این مجموعه جنایی رقم بزند.
فیلم Peaky Blinders: The Immortal Man یک درام جنایی بریتانیایی محصول سال ۲۰۲۶ به کارگردانی تام هوپر و نویسندگی استیون نایت است. این اثر در ادامه داستان سریال محبوب Peaky Blinders ساخته شده و سرنوشت نهایی تامی شلبی را روایت میکند.
در این فیلم، کیلیان مورفی بار دیگر در نقش نمادین تامی شلبی ظاهر میشود و در کنار او بازیگرانی همچون سوفی راندل، ند دنهی، پکی لی، ایان پک و استیون گراهام نقشهای خود از سریال را تکرار میکنند.
در کنار این چهرههای بازگشته، بازیگران تازهای از جمله ربکا فرگوسن، تیم راث، جی لیکورگو و بری کیوگن که هرکدام نقشهای جدیدی را در این داستان ایفا میکنند نیز به این پروژه اضافه شدهاند.
بیشتر بخوانید:
نقد فیلم پیکی بلایندرز

از نظر بازخورد منتقدان، این فیلم واکنشهای نسبتاً مثبتی دریافت کرده است. در وبسایت راتن تومیتوز، حدود ۹۰ درصد از ۹۸ نقد منتشرشده درباره فیلم مثبت ارزیابی شدهاند. در جمعبندی نقد فیلم Peaky Blinders آمده است که The Immortal Man با همان خشونت، جذابیت و کاریزمای همیشگی، داستان تامی شلبی را به پایان میرساند و در عین حال بهعنوان اثری مستقل نیز قدرت ایستادن روی پای خود را دارد.
در مقابل، وبسایت متاکریتیک که امتیازها را بر اساس میانگین وزنی محاسبه میکند، نمره ۵۹ از ۱۰۰ را بر پایه ۲۷ نقد برای این فیلم ثبت کرده است؛ امتیازی که نشان میدهد واکنش منتقدان نسبت به فیلم در مجموع «متوسط یا ترکیبی» بوده است.

فیلم Peaky Blinders: The Immortal Man در حقیقت ادامهای بلند برای سریالی است که در دهه ۲۰۱۰ به پدیدهای فرهنگی در بریتانیا تبدیل شد. سریالی که بیش از هر چیز بر دو عنصر اتمسفر و کاریزمای خشمگین و سرد کیلیان مورفی بر پشت اسب استوار بود.
این مجموعه جنایی بریتانیایی که در شهر بیرمنگام و در فاصله سالهای ۱۹۱۹ تا میانه دهه ۱۹۳۰ روایت میشد، تلاش داشت تصویری اسطورهای از جهان تبهکاران ارائه دهد؛ جهانی که خشونت در آن صرفاً ابزاری برای قدرت نیست و در حقیقت بخشی از زیباییشناسی مردانگی محسوب میشد.
در سالهای ابتدایی پخش، برخی منتقدان این سریال را با The Sopranos مقایسه میکردند؛ مقایسهای که بیشتر به سطح ظاهری شباهت داشت تا جوهره درونی.
هر دو اثر خشونت را به شکلی اغواگرانه به تصویر میکشیدند، شخصیتهای حاشیهای جامعه را قهرمانان روایت میکردند و به زیباییشناسی مردانگی سنتی ارج مینهادند؛ اما این شباهتها در نهایت سطحی باقی میماند. زیرا سوپرانوز همواره در دل خود نوعی وسواس سینمایی و دقت فرهنگی داشت، در حالی که پیکی بلایندرز بیشتر بر نوعی «خنک بودن» مردانه و فرهنگ عامهپسند تکیه میکرد.
قابهای نمادین این جهان اغلب شامل گروهی از مردان خشن با کتهای پشمی و کلاههای روزنامهفروشی است که با گامهایی تهدیدآمیز در خیابانها قدم میزنند؛ در حالی که موسیقی هارد راک یا پانک فضای تصویر را میشکافد.
اگر این تصاویر احساسی در مخاطب ایجاد میکنند، هدف سازندگان محقق شده است. طراحی صحنه و فیلمبرداری همواره در بالاترین سطح قرار داشتند، اما مشکل اساسی این بود که فیلمنامه هرگز نتوانست به وعدهای که این اتمسفر میداد وفادار بماند.
میتوان گفت آنچه برای یک مخاطب «درام بزرگ» محسوب میشود، برای دیگری چیزی جز یک ملودرام اغراقآمیز نیست. در این فیلم، دیالوگها گاه بیش از حد ساده و توضیحی هستند؛ انگار شخصیتها مدام در حال شرح دادن احساسات و موقعیتها برای مخاطبی هستند که همزمان با تلفن همراه خود نیز مشغول است.
این نوع روایت، نشانهای از بیماری رایج عصر جدید است. روایتهایی که برای تماشای همزمان با صفحه دوم طراحی میشوند.

در مرکز داستان، کیلیان مورفی بار دیگر در نقش تامی شلبی، مردی که همواره میان قدرت و ویرانی در نوسان بوده است، ظاهر میشود..
در فصل اول سریال، تامی جوانی بود از تبار کولیها و ایرلندیهای مسافر که تازه از جنگ جهانی اول بازگشته بود. او با کمک خانواده بیثبات و خطرناکش به سرعت در دنیای زیرزمینی بیرمنگام به قدرت رسید؛ اما در The Immortal Man، زمان چهرهای متفاوت از او ساخته است.
سال ۱۹۴۰ است. منطقه میدلندز زیر حملات هوایی آلمان قرار دارد و آسمان بریتانیا در آتش جنگ جهانی دوم میسوزد. در پایان سریال، تامی پس از مواجهه با پیشبینی دروغین مرگش و روبهرو شدن با میراث خشونتآمیز خود، کاروان کولیاش را آتش زد و از تمام روابط اجتماعی کناره گرفت.
اکنون سالها گذشته است و او زندگی واقعی ندارد. او در عمارتی متروکه زندگی میکند، به کبوترها شلیک میکند و در سکوتی سنگین مشغول نوشتن نوعی اعترافنامه یا زندگینامه است. ماشین تحریر قدیمی زیر انگشتانش صدا میدهد و خاطرات دختر کوچکش که سالها پیش بر اثر سل جان باخت، همچون ارواحی سرگردان ذهن او را تسخیر کردهاند. برادر پرآشوبش آرتور نیز دیگر در کنار او نیست و دلیل این جدایی خیلی زود روشن میشود.
تامی علاقهای به سرنوشت گروه قدیمی خود ندارد تا اینکه دو زن به سراغش میآیند. نخست خواهرش آیدا که اکنون سیاستمداری قدرتمند در منطقه شده است. زن دوم ربکا فرگوسن در نقش زنی کولی به نام کائولو است؛ شخصیتی اسرارآمیز که مأمور شده تامی را به سرنوشت نهاییاش هدایت کند.
این دو زن در واقع همان «فراخوان سفر قهرمان» هستند؛ مفهومی که جوزف کمپبل در نظریه سفر اسطورهای خود مطرح میکند. آیدا خبر میدهد که بیرمنگام پس از حملات هوایی در هرجومرج فرو رفته است و پسر تامی با تصمیمهای خطرناک در حال نابود کردن میراث خانواده است. در همین حال کائولو نیز در هالهای از رمز و راز قرار دارد؛ گویی روح او با خواهر دوقلوی مردهاش که مادر پسر نامشروع تامی بوده، در حال جابهجایی است.

در فصل پایانی سریال، مشخص شد که تامی پسری پنهان دارد؛ فرزندی که از زنی کولی به نام زلدا متولد شده است. این شخصیت اکنون با بازی بری کیوگان ظاهر میشود.
دوک شلبی جوانی پوچگراست که ادعا میکند به هیچ چیز و هیچ کس اهمیت نمیدهد. او پس از دوری پدرش کنترل باند را در دست گرفته و آن را وارد فعالیتهای خطرناکی کرده که حتی امنیت بریتانیا در جنگ را تهدید میکند. او نمونهای از نسلی است که در خلأ معنایی رشد کرده است.
دوک خیلی زود توجه شخصیتی به نام جان بکت را جلب میکند. او مردی فاشیست با بازی تیم روث است که قصد دارد با پولهای تقلبی اقتصاد بریتانیا را نابود کند. او دوک را با وعده ثروت وسوسه میکند، اما آنچه بیشتر این جوان را جذب میکند، تحسین پدرانهای است که از این مرد میگیرد.
بکت به او میگوید کاش پسر خودش به اندازه دوک مردانه بود. در این لحظه، فیلم به پرسشی فلسفی نزدیک میشود که آیا انسانها بیشتر از قدرت، به تأیید نیاز دارند؟
در نهایت پرسش اصلی فیلم این است که آیا تامی شلبی میتواند پسر سرکش خود را از سقوط در ورطه فاشیسم و خشونت نجات دهد؟

از نظر بصری، فیلم گاه چنان چشمگیر است که تماشای آن روی صفحههای کوچک خانگی نوعی بیعدالتی به نظر میرسد. فیلمبردار با استفاده استادانه از ترکیببندی و تضاد نور و سایه، مه سرد شمال انگلستان و سنگهای کهن شهر را به تصاویری شاعرانه تبدیل میکند.
تماشاگر تقریباً میتواند رطوبت سرد هوا را حس کند؛ اما در کنار این زیباییها، گاه فیلم به دام کلیشههای بصری، از جمله فلشبکهای مهآلود یا نماهایی که بیش از حد شاعرانه هستند میافتد.
در میان بازیگران نیز گونههای تیز و استخوانی آنقدر فراواناند که انگار هیچ مولکولی از چربی صورت در این جهان وجود ندارد. همچنین استفاده بیشازحد از موسیقی متن در میانه راه داستان، شاید در ظاهر خوب باشد، اما به روند فیلم لطمه وارد کرده است.
در نهایت، Peaky Blinders: The Immortal Man فیلمی سرشار از اندوه است؛ اندوهی که با شکوهی بصری آراسته شده است.
این اثر شاید به اندازه افسانهای که میخواهد به پایان برساند جاهطلب نباشد، اما همچنان یادآور این حقیقت است که امپراتوریهای تبهکاران نیز مانند اسطورهها، روزی در سکوت فرو میریزند و شاید سرنوشت تامی شلبی نیز چیزی جز همین نباشد. مردی که در نهایت فهمید بزرگترین دشمنش نه پلیس، نه سیاست و نه حتی جنگ، بلکه سایههای درون خودش بوده است.
وبسایت فیگار به این فیلم نمره 6 از 10 را میدهد.
بیشتر بخوانید:

