در نقد فیلم قلب هیولا ، ماجراجویی برد پیت در طبیعت وحشی آلاسکا، داستانی پرتنش درباره بقا، وفاداری و پیوند انسان با سگ را بررسی میکنیم.
فیلم Heart of the Beast محصول سال ۲۰۲۶، یک فیلم بقامحور به کارگردانی دیوید آیر و نویسندگی کامرون الکساندر است. برد پیت نقش اصلی این فیلم را ایفا میکند و در قالب یک سرباز بازنشسته نیروهای ویژه ظاهر میشود که پس از سقوط هواپیمای آبنشینش در طبیعت وحشی آلاسکا، برای زنده ماندن و رسیدن به منطقهای امن تلاش میکند. او در این مسیر باید مسافتی دشوار به طول ۵۸ مایل (حدود ۹۳ کیلومتر) را طی کند و از سگ ژرمن شپرد خود که پس از تجربههای تروماتایزشه از دوران جنگ دچار آسیبهای روانی شده است، مراقبت کند.
بیشتر بخوانید:
نقد فیلم قلب هیولا

نقد فیلم Heart of the Beast در وبسایت راتن تومیتوز موفق شده نظر مثبت ۸۴ درصد از ۱۸۵ منتقد را جلب کند و میانگین امتیاز ۷ از ۱۰ را به دست آورد. در اجماع منتقدان این وبسایت در تحلیل فیلم Heart of the Beast ، از فیلم بهعنوان ماجراجویی سرگرمکننده و خوشساختی یاد شده که با تکیه بر فیلمنامهای موجز و مجموعهای از صحنههای بهیادماندنی، ادای احترامی تأثیرگذار به بهترین دوست انسان، یعنی سگها، میکند.
همچنین متاکریتیک بر اساس نظر ۳۲ منتقد در بررسی فیلم Heart of the Beast ، امتیاز ۶۶ از ۱۰۰ را برای این اثر ثبت کرده که نشاندهنده واکنشهای عموماً مثبت به آن است. بازخورد تماشاگران نیز امیدوارکننده بوده است. مخاطبانی که در نظرسنجی سینماسکور شرکت کردهاند، میانگین نمره A- را به فیلم دادهاند. علاوه بر این، ۷۳ درصد از تماشاگران شرکتکننده در نظرسنجی پستترک اعلام کردهاند که تماشای Heart of the Beast را به دیگران پیشنهاد میکنند.

کشتن یک سگ در فیلمها زمانی یکی از تابوهای بزرگ هالیوود به شمار میرفت، چراکه حضور چنین حیوانی روی پرده، بهنوعی میانبری احساسی برای تحتتأثیر قرار دادن مخاطب بود. برای اینکه تماشاگران به شخصیتهای انسانی یک فیلم اهمیت بدهند، معمولاً باید زمان و تلاش زیادی صرف کرد؛ اما وقتی پای یک سگ، بهویژه سگی که در معرض خطر قرار دارد، به میان میآید، خیلی زود میتوان مخاطب را با سرنوشتش درگیر کرد.
به همین دلیل، بهتر است با کمی تردید به تماشای Heart of the Beast نشست. معمولاً انتقاد چندانی به فیلمهایی که احساسات مخاطب را هدف قرار میدهند ندارم، اما وقتی داستان درباره یک سگ قهرمان جنگ و صاحب انسانیاش است که برای زنده ماندن با شرایطی تقریباً غیرممکن مبارزه میکنند، بد نیست از خودمان بپرسیم اشکی که ناخواسته در چشمانمان جمع شده، واقعاً نتیجه تأثیرگذاری فیلم است یا صرفاً واکنشی قابل پیشبینی به موقعیت داستانی.
این فیلم در چند مقطع از میانبرهای روایی استفاده میکند که ایکاش کنار گذاشته میشدند، چراکه حذف آنها میتوانست فیلم بهتری به همراه داشته باشد. بااینحال، نمیتوان آن را اثری سطحی یا ارزانقیمت دانست.
دیوید آیر، کارگردان فیلم، با دامنه احساسی نسبتاً محدودی سروکار دارد و بهجای پیچیدهتر کردن بیدلیل داستان، تلاش میکند آن را از طریق فیلمسازی تجربهمحور، ملموس و صادقانه پیش ببرد و نتیجه روایتی است که پس از عبور از دقایق ابتدایی، بهتدریج مخاطب را درگیر و تا پایان این ارتباط را حفظ میکند.
فیلم در نهایت به نقطه اوج احساسی قدرتمندی میرسد. این نقطه احساسی حتی اگر از فاصلهای دور بتوان پایانش را حدس زد، همچنان تأثیر خود را میگذارد. Heart of the Beast غافلگیریهای چندانی در آستین ندارد، اما بیتردید همان چیزی را ارائه میکند که مخاطبانش از آن انتظار دارند.

داستان در طبیعت دورافتاده آلاسکا، جایی که جیمز بلمونت (برد پیت)، افسر بازنشسته نیروهای ویژه، همراه با اودین، سگ جنگی سابقش، روزهای بازنشستگی را سپری میکند، جریان دارد. رابطه این دو در نخستین مواجهه با آنها صمیمی و بیدردسر به نظر میرسد، اما هر دو زخمهای عمیقی، چه جسمی و چه روانی، با خود حمل میکنند.
در ابتدا به نظر میرسد اودین بیش از صاحبش آسیب دیده است. او علاوه بر پای مصنوعی و دندانهای تیتانیومی، از کابوسهای پس از سانحه نیز رنج میبرد. بااینحال، زخمهای جیمز نیز به همان اندازه عمیق هستند. انتخاب چنین مکانی برای زندگی تصادفی نیست و او به جایی پناه برده که مطمئن باشد دیگر مجبور نیست با انسان دیگری ارتباط برقرار کند.
البته این تصمیم چندان هم موفقیتآمیز نبود و خیلی زود مرد دیگری سر راهش قرار میگیرد. در سکانس اول او مرد بازنشسته باتجربهای با بازی جی. کی. سیمونز است که با قایق کانو سفر میکند و ظاهرش بیشتر به آدمهای دوران پیشگامان آمریکا شباهت دارد. با وجود اینکه احتمالاً حذف این صحنه ابتدایی میتوانست تصمیمی پرریسک برای سازندگان باشد، من ترجیح میدادم چنین اتفاقی اصلاً در فیلم وجود نداشته باشد.
این بخش بیش از اندازه آشکارا طراحی شده تا اطلاعاتی را در اختیار مخاطب بگذارد که فیلم در ادامه فرصت دیگری برای بیان آنها پیدا نمیکند. همین انتقاد درباره صحنه آغازین فیلم نیز صدق میکند. فلشفوروارد کوتاه که ظاهراً قرار است حس رازآلودی ایجاد کند، در عمل باعث میشود تماشاگر بیش از اندازه نگران سرنوشت سگ نباشد. با توجه به اتفاقاتی که در ادامه میبینیم، هر دوی این انتخابها بیش از حد ساده هستند. Heart of the Beast میتوانست از جسارت بیشتری در روایت برخوردار باشد.

خوشبختانه پس از خروج شخصیت سیمونز، فیلم به ریتم بهتری میرسد و اتفاقی تراژیک مسیر داستان را تغییر میدهد. جیمز و اودین با یک هواپیمای کوچک در آلاسکا سفر میکنند؛ اما هنگام ترک آخرین محل کمپینگ، جیمز در میانه پرواز دچار حمله قلبی میشود.
در این صحنه، تسلط آرام و کنترلشده دیوید آیر به کمک فیلم میآید. او اجازه میدهد تنش بهتدریج شکل بگیرد و بدون عجله به اوج برسد. حس خطر کاملاً ملموس است و زنده ماندن شخصیتها چیزی شبیه به معجزه به نظر میرسد. این آخرین باری نیست که یکی از سکانسهای حادثهای فیلم چنین تأثیری میگذارد و اتفاقاً مهمترین دلیل موفقیت Heart of the Beast نیز همین است.
پس از پشت سر گذاشتن خطر اولیه، جیمز و اودین با چالشی مرگبارتر روبهرو میشوند. آنها در فاصله زیادی از مناطق مسکونی سقوط کردهاند و هیچکس برای نجاتشان از راه نخواهد رسید. تنها راه پیش رو، پیمودن مسیری نزدیک به ۶۰ مایل در زمینی ناهموار و خطرناک تا رسیدن به نزدیکترین جاده است. آیر بهخوبی اطمینان حاصل میکند که مخاطب در هر لحظه از دشواریهای پیش روی این دو و تلاش طاقتفرسایی که برای غلبه بر آنها لازم است، آگاه باشد. این رویکرد به رنج جیمز وزن و اهمیت واقعی میبخشد؛ چراکه بدن او در طول مسیر ضربههای سخت و پیدرپی را تحمل میکند.

Heart of the Beast بههیچوجه فیلمی بیرحمانه و طاقتفرسا نیست. نوعی حس امنیت در سراسر آن جریان دارد. بخشی از این مسئله را میتوان به همان تمایل فیلم برای محافظت از احساسات مخاطب نسبت داد. بخشی دیگر نیز به دوربین مربوط میشود که بارها از شخصیتها فاصله میگیرد و چشمانداز وسیع طبیعت اطراف را به تصویر میکشد؛ اما مهمتر از همه، پیوند میان انسان و سگ است که گرمای خاصی به تقریباً تمام قابهای فیلم میبخشد.
خوشبختانه بازیگران به رابطه میان این دو شخصیت عمق و جزئیات لازم را میبخشند و منظور از بازیگران، خود سگ را هم شامل میشود. اودین حضوری قدرتمند و سرشار از احساس دارد. مشخص نیست این تأثیرگذاری حاصل چه چیزی است؛ اما در نهایت واقعاً احساس میکنیم اودین نیرویی مثبت در جهانی است که بیرحمانهترین وحشتها را به او نشان داده است.
او همان آرمانی است که جیمز تلاش میکند به آن نزدیک شود. با وجود تلاش قابلتوجه برد پیت در این نقش، مدتی با این سؤال درگیر بودم که آیا Heart of the Beast واقعاً به یک ستاره سینما در مرکز داستانش نیاز داشت؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم که انتخاب پیت به شخصیت جیمز نوعی حس شکستناپذیری میبخشد. بااینحال، این نقش احتمالاً در میان ماندگارترین بازیهای کارنامه او قرار نخواهد گرفت.
در نهایت، موفقیت فیلم با پایانبندی آن تثبیت میشود. این پایان بدون پیچیدگیهای اضافی و کاملاً مستقیم اجرا میشود و مانند ضربه پتکی سنگین بر مخاطب فرود میآید. آنا لمب نیز با وجود حضور کوتاه اما تعیینکنندهاش، نقش مهمی در تأثیرگذاری این بخش دارد.
حضور او بهتنهایی همان چیزی را به صحنه اضافه میکند که برای کامل شدن آن لازم است. Heart of the Beast در پایان احساس خوشایند رهایی عاطفی را به مخاطب منتقل میکند. شاید نتوان با اطمینان گفت تأثیر فیلم تا چه مدت در ذهن تماشاگر باقی خواهد ماند، اما بعید است کسی از تماشای آن پشیمان شود.
نتیجهگیری و امتیازدهی

در نهایت، Heart of the Beast با وجود روایت قابلپیشبینی و برخی میانبرهای داستانی، به لطف کارگردانی ملموس دیوید آیر، بازی برد پیت و پیوند عاطفی تأثیرگذار میان انسان و سگ، به ماجراجویی سرگرمکننده و احساسی تبدیل میشود که تماشاگر را با حس رضایت و رهایی عاطفی بدرقه میکند.
وبسایت فیگار به این فیلم نمره 7 از 10 را میدهد.
بیشتر بخوانید:
- نقد و بررسی فیلم ادیسه (The Odyssey)
- نقد و بررسی فیلم ساعات پربیننده (Primetime)
- نقد و بررسی فیلم رزیدنت ایول (Resident Evil)
- نقد و بررسی فیلم ناگهانی (All of a Sudden)
- نقد و بررسی فیلم وریتی (Verity)
نظر شما دربارهی این فیلم مهیج با بازی برد پیت چه بود؟ لطفا نظرات خود را در بخش کامنت با فیگار و دیگر کاربران به اشتراک بگذارید.
